تبليغاتX

مادر
نازک ارای تن ساق گلی که به جان کشتم به جان دادم اش اب ای دریغا به برم می شکند
  

چقدر دوست داشتم يك نفر از من مي پرسيد چرا نگاه هايت انقدر


غمگين است؟


چرا لبخندهايت انقدر بي رنگ است؟


اما افسوس

....
هيچ كس نبود هميشه من بودم و من و تنهايي پر از خاطره . اري با تو هستم .. با تويي


كه از كنارم گذشتي

....
و حتي يك بار هم نپرسيدي چرا چشم هايت هميشه باراني است!!!؟؟

راستی چرا؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+  چهاردهم شهریور 1385 19:48
  به قلم: یالنز  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری