تبليغاتX

مادر
نازک ارای تن ساق گلی که به جان کشتم به جان دادم اش اب ای دریغا به برم می شکند

دستهایم چقدر بی پناهند

با گذر زمان تمام تنم می لرزد

روزها از پس هم میگذرد

و من خود را غرق در گذر زمان میبینم

میترسم خاطراتم راه وجدانم را و

مهمتر از همه دینم را به گذر زمان بسپارم

از آینده متنفرم!

چون مرا از داشته هایم دور میکند

فاصله ای که بین من و مادرم ایجاد میکند مرا می ترساند

یک سال دیگر گذشت و او پیش ما نیست......

چقدر دلم برایش تنگ شده است

من بهار را با بوسه های مادرم و

شکفتن گل را در خنده هایش یافتم

حال بدون حضور او بهار هم برایم رنگی ندارد

تصور چشمهایش دیوانه ام میکند.

چشمهایش چقدر معصوم و اشکهایش چقدر زلال بود.

دلم برای چشمهایی که نگاهم می کرد

دست هایی که مرا در اغوش میگرفت و

وجودی که برایم امید می داد تنگ شده

من هنوز بعد چهار سال گرمی دستهایش را حس می کنم

من چقدر خوشبخت بودم ............

+  بیست و چهارم مرداد 1387 10:28
  به قلم: یالنز  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری