دستهایم چقدر بی پناهند
با گذر زمان تمام تنم می لرزد
روزها از پس هم میگذرد
و من خود را غرق در گذر زمان میبینم
میترسم خاطراتم راه وجدانم را و
مهمتر از همه دینم را به گذر زمان بسپارم
از آینده متنفرم!چون مرا از داشته هایم دور میکند
فاصله ای که بین من و مادرم ایجاد میکند مرا می ترساند
یک سال دیگر گذشت و او پیش ما نیست......
چقدر دلم برایش تنگ شده است
من بهار را با بوسه های مادرم و
شکفتن گل را در خنده هایش یافتم
حال بدون حضور او بهار هم برایم رنگی ندارد
تصور چشمهایش دیوانه ام میکند.
چشمهایش چقدر معصوم و اشکهایش چقدر زلال بود.
دلم برای چشمهایی که نگاهم می کرد
دست هایی که مرا در اغوش میگرفت و
وجودی که برایم امید می داد تنگ شده
من هنوز بعد چهار سال گرمی دستهایش را حس می کنم
من چقدر خوشبخت بودم ............