تبليغاتX

مادر
نازک ارای تن ساق گلی که به جان کشتم به جان دادم اش اب ای دریغا به برم می شکند

زخمی بر پهلویم است

و

 خون میچکد

 و

 مردم نمک میپاشند.

و

من پیچ و تاب میخورم

 و

 دیگران گمانشان که میرقصم.

و

 

 این رقص خونین را دوست دارم

و

 من این پیچ و تاب را

 زیرا

 به یادم می اورد که سنگ نیستم،

که

 خشت و خاک نیستم

 که

انسانم

 و

 احساس دارم

 پس

 من هستم...

+  بیستم اسفند 1386 11:1
  به قلم: یالنز  | 

برای زندگی کردن دو چیز لازم است قلبی که دوستت بدارد و قلبی که دوستش بداری