كنار مشتي خاك
در دور دست خودم، تنها، نشسته ام
نوسان ها خاك شد
و خاك ها از ميان انگشتانم لغزيد و فرو ريخت .
شبيه هيچ شده اي !
چهره ات را به سردي خاك بسپار.
اوج خودم را گم كرده ام .
مي ترسم، از لحظه بعد، و از اين پنجره اي كه به روي احساسم
گشوده شد .
برگي روي فراموشي دستم افتاد : برگ اقاقيا !
بوي ترانه اي گمشده مي دهد،
بوي لالايي كه روي چهره مادرم نوسان ميكند.
از پنجره
غروب را به ديوار كودكي ام تماشا مي كنم .
بيهوده بود، بيهوده بود .
(سهراب سپهری)